داشتم به ساعتم نگاه می کردم که یاد گذشته افتادم.
اینارو میگم تا عبرتی بشه واسه تویی که داری میخونی.
یادمه یه روز غمگین بهار که دل آسمونو غم گرفته بود،با ناز
اومدی تو شهر کوچیک قلبم.
یادته اون روزا بچه بودیم، معنی عشقو نمی دونستیم.
تا چشامون به هم زنجیر میشد اشک از روی گونه هامون سُر
میخورد ومی ریخت پائین.
یادمه سر کلاس درس همه حواسم پیش تو بود.
رخ اندیشه ی من از تو سینه پر می کشید،میومد تو کوچه ،
میومد تو خونه، میومد پهلوی تو.
تا به خودم میومدم خانوم معلم درسو داده بود.
یه روز که سر کلاس بازم فکرم پیش تو بود معلم گفت:دخترم ،
بگو داری به چی فکر می کنی؟
گفتم:خانوم خودتون بهتر می دونین موقع دوره کردن درساس.
گفت:دخترم لازم نیست بهم دروغ بگی.آخه منم یه روزی جوون بودم.
عاشق شدم به یکی دل بستم اما اون منو تنها گذاشت و رفت.
اینو بدون دخترم ، پسرا معنی عشقو نمی دونن.
بعضیاشون خیلی خوبن ، بعضیاشون خیلی بدن،
اما همشون بی وفان.
تو دلم گفتم اگه همشون بی وفان یار من وفاداره آخه میگه دوستم داره.
خلاصه از اون روز به بعد دیگه دل من شاد نشد،
نقل لبخند رو لبام باز نشد.
یادمه یه روز تلخ جمعه که توی خونه نشسته بودم از توی کوچه
هیاهویی شنیدم.
هراسون دوئیدم ، درو باز کردم می دونی کیو دیدم؟
اونیو دیدم که لباس دامادی به تن کرده بودو می رفت.
بازم مثل گذشته اشک از روی گونه هام سر میخورد و می ریخت .
اما این اشک دیگه اشک خوشحالی نبود .اشک جدایی،
اشک غم و تنهایی بود.
نمی دونم چی شد که یه دفعه یاد حرف خانوم معلم افتادم
که میگفت:
عزیزم پسرا معنی عشقو نمی دونن.بعضیاشون خیلی خوبن ،
بعضیاشون خیلی بدن، ولی همشون بی وفان...!!!
